چقد ترسویی، قوی باش... تو قوی تر از این حرفایی... آدم باید یاد بگیره قوی
باشه... آدمیزاد از هیچی نباید بترسه...
مگه میشه آدمیزاد از هیچی نترسه؟ اصلا امکانش هست که از هیچی نترسید؟
چقد خوب گفته محمدرضای عزیزم:
بیزارم از شنیدنِ همچین حرفایی، وقتی به حدِ مرگ ترسیدم. اونوقته که هر کدوم
از این کلماتِ این جمله ها مثل خنجر به قلبم فرو میشینه.
دیشب به خوبی درک کردم که چقدر از مردن میترسم. دیشب خیلی ترسیدم.
انقدری که نفسهام به شماره افتاده بود و رنگِ صورتم مثلِ گچ سفید شده بود.
اصلاً دلم نمیخواست قبول کنم که شبِ آخرم باشه. نمیتونستم بپذیرم که باید
بذارم و برم.
جا گذاشتنِ چیا برات سخته؟
از جا گذاشتنِ خانواده م بیش از هر چیزِ دیگه ای میترسم. از اینکه دیگه دیداری در
کار نباشه. از اینکه آغوشِ مامان دیگه وجود نداشته باشه.
با تمامِ قوا دارم تلاش میکنم خودمو توجیه کنم که "عشق جاودانه ست..."
اگه میشد یه جوری مطمئن شد که دوباره دورِ هم جمع میشیم و به روزهایی
که با هم گذروندیم فکر میکنیم و لذت میبریم، اگه فقط میشد مطمئن شد که
خاطراتِ مشترک مون جاودانه خواهند موند اونوقت تحملِ رفتن و جا گذاشتن
آسون تر میشد.
اما بیشتر از مرگِ خودم از مرگِ عزیزترین هام میترسم. چرا که مرگِ من تنها یکبار
اتفاق میفته اما شاهدِ مرگِ اونها بودن هربار منو میکشه و زنده میکنه. دقیقاً مثلِ
مجرمی که به پنج بار اعدام محکوم شده باشه. چه کودن و بیشعوره کسی
که بخواهد به سنگینیِ مجازاتِ خودش اضافه کنه...
من از مرگ می ترسم و خوندنِ هزاران جلد کتاب در تاییدِ خطا بودنِ من و درست
بودنِ روانشناسانِ محترم نمیتونه حالِ منو خوب کنه و از این ترس نجاتم بده.
زندگیِ هر روز و هر ساعتِ من با این ترس، آمیخته و عجین شده...
ما را در سایت مکافاتِ من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 173